ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

378

قصص الانبياء ( فارسى )

نكنم . ديگر چون كارى پيش آيد دنيايى و آخرتى ، آخرتى بر دنيايى اختيار كنم . عيسى تعجب كرد و گفت اگر تو مرد بودى شايستهء نبوت بودى . و بحكايت آمده است كه روزى عيسى عليه السلام بر گورستانى بگذشت نورى ديد كه از گورى برمىآمد ، گفت يا رب اين مرده را زنده كن تا سخنى ازو بپرسم . در ساعت آن گور بشكافت ، طبقى ديد از نور بر بالين آن مرده نهاده . عيسى ازو پرسيد كه اين درجه بچه يافتى ؟ گفت يا روح اللّه اين نيكى نه بطاعت يافتم بلكه بدعاى ] a 281 [ فرزند نيك يافتم . و بحكايت آمده است كه روزى عيسى عليه السلام با يارى بجايى مىرفت ، مردى از مهتران بنى اسرايل ايشان را بديد بر اثر ايشان برفت تا بود كه ببركت ايشان توبه يابد . ايشان جايى بنشستند . آن مرد بيامد و از دور بنشست كه خود را محل نمىديد نزديك ايشان نشستن . جبريل عليه السّلام آمد و گفت يا عيسى هر يكى رازيشان دعايى مستجابست ، بگوى تا حاجت خواهند . عيسى روى سوى آن مرد بنى اسرايلى كرد و گفت چه خواهى و چه حاجت دارى گفت حاجت من آنست كه مرا با بتّرين مردمان گرد نيارد بيكجاى . روى بدان ديگر كرد و گفت چه خواهى و چه حاجت دارى ؟ بخواه . گفت يا نبى اللّه حاجت من آنست كه حق تعالى مرا بيامرزد و در بهشت فرود آرد و از دوزخ برهاند . جبريل آمد و گفت يا عيسى اين يار تو كه بهشت خواست بوى بهشت نيابد زيرا كه او عجب دارد ، و آن متواضع كه مىترسيد پيش آمدن ، هرگز بوى آتش دوزخ نرسد زيرا كه بر گناه خود مىترسد و پشيمانى مىخورد . و بحكايت آمده است كه روزى عيسى عليه السّلم با ملك الموت عليه السّلم نشسته بود مردى گازر بريشان بگذشت . ملك الموت گفت يا عيسى اين مرد تا شب نزيد نماز جنازهء او نگاه دار . چون شبانگاه شد آن مرد گازر بسلامت